باران غم من
نگران خيس شدن پاهايش بود..
وقتي كه اب از سرم گذشته بود..
ميگفت تنها تورا دوست دارم و هيچ..
نميدانستم كه تنها مرا دوست ندارد و هيچ..

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 8:56 توسط **P.V**
|

دست بروی دلم نزار